رفتن مستقیم به محتوای اصلی
یادها و همدلی‌ها

پیام‌های یادبود ابراهیم بابایی

نوشته‌هایی از دوستان، آشنایان و همراهان این یادبود

سالار بابایی
آخرین بار عید نوروز به دیدنت اومدم ،چند بار از من خواستی تا در مورد وصیتنامه ات صحبت کنی ولی من تاب شنیدن آنرا نداشتم و خواهش کردم آنرا قرائت نکنی ، آخرین باری که منو در آغوش کشیدی یادته؟بهت قول دادم زود به زود بهت سر بزنم ، قول دادم هر هفته بیام پیشت ، آره بابا جون من سر قولم موندم ولی تو نموندی ، دلم میخواد کل زندگیم رو بدم فقط یکبار یکبار دیگه بتونم بغلت کنم و گرمای تنت رو حس کنم ، بابا جون باهام قهری که به خوابم نمیای؟ به خدا نمیتونستم تو بیمارستان دستگاه تنفس مصنوعی رو که داشت آزارت میداد ازت جدا کنم ،میدونم ازم خواستی اینکارو بکنم ولی نمیشد باباجون، اون شب رو یادته که تاصبح دستات تو دستم بود ،دلم میخواست همون جا همون لحظه دنیا تموم میشد ، وقتی شب تا صبح بارها ضربان قلبت صفر شد و هر بار که دستتو گرفتم دوباره برگشتی ،چی میشد یه بار دیگه فقط یک بار دیگه صدام بزنی....بابا جون
ارسلان دمیرچی
تسلیت و تعزیت فراوان خدمت خاندان بزرگ بابایی ، بمناسبت درگذشت غم انگیز مرحوم ابراهیم بابایی . روحش شاد و یادش گرامی باد