دلم که برای بودنت تنگ میشود ... واقعا میمانم که چه کنم ...!!! فقط خودم را سرگرم میکنم ک متوجه نشوم ... اما واقعا سخت است عزیترینم ... تازه میدانم که بودنت چقدر دلیلِ ادامهِ حیاتم بود ... نفس جانم ... ای کاش میشد همیشه برایم باشی .... بودنت را از من دریغ نکنی ... کاش بدانی در نبودنت ... چه غوغایی در دلم برپا میشود ... زانوی غم بغل میگیرم ... کاش بدانی عزیزِجان .... که این بغض و این چشمان اشک آلود ... فقطِ فقط دلیلش نبودنِ توست ... وقتی که دلم برایت تنگ میشود ... حالم این چنین است ... که جز دلم ... چشمانم هم تو رو بهانه میکنند و همچون ابرِ سیاهِ بارانی مدام میبارَند ... و من تازه میفهمم چقدردلتنگی واژهِ عجیب و دردناکی ست ... 😭😭😭
→
بازگشت به یادبود
2
پیام
پیامهای یادبود پروین خلیلوندی قدسیان
نوشتههایی از دوستان، آشنایان و همراهان این یادبود
ف
فرزانه حسینی
روزی که مادرم را به سمت خانه اش می بردند گویا خیلی خوشحال بود . مهمانهای زیادی را دعوت کرده بود ، پرواز کنان به سمت خانه اش میرفت ... فریاد کشیدم مامان یواشتر کجا میری ؟؟؟ اما سریع سکوت کردم . در تمام سالهایی که از خدا عمر گرفته بودم می دیدم رنجهای مادرم را ، صبوریش را ، غمو غصه هایش را ... با خودم گفتم ساکت باش ... مادرت الان خوشحاله ، دیگه درد و غم و غصه نداره ... خودخواه نباش بزار کمی برای خودش و دلش زندگی کنه ... ساکت شدم و دیگر نگفتم خوشحال نباش و تند نرو ... گفتم سرت سلامت مادر ، منزل نو مبارک ... اما بی تابی و گریه و فریاد من تمامی نداشت ، دست خودم نبود . آخر تو مادر من بودی .... شرمنده مادر زیبای صبورم که با خوشحالی و لبخند خانه جدیدت را به تو تبریک نگفتم ... دوست نداشتم بروی اما دست من نبود رفتنت ... هنوز هم دوست ندارم رفتنت را .... فرقی نمی کند نوزاد باشی ، کودکی باشی یا هر چند سالت که باشد .... مادر که نداشته باشی حباب روی آبی ... با هر تلنگری می شکنی و می میری .... من بی مادر شدم ... بهتر است بگویم مُردم ....😔😭 #ادمین