تمام تابستانهای بچگی من با ذوق ماندن در خانه خاله فخری سپری شد. آخر هفته ای که میخواستیم بریم ساری،من تند تند تکالیف شنبه را انجام میدادم و سوار مزدا میشدیم و یک ماشینه یا دو ماشینه با خاله بدری اینا راهی می شدیم تمام مسیر را حفظ بودیم از اون خانه شبیه قصر روی یک تپه نزدیک بهشهر تا زمینهای گلهای آفتاب گردون. هنوز هم نمی دونم اون قصر رویایی مال کی بود. نکا را که رد میکردیم شمارش معکوس شروع میشد. نمی دونم چرا اون ۲۰ کیلومتر انقدر کند میگذشت. وقتی می رسیدیم اول خانه مامان بزرگ و آقاجون می رفتیم مامان هنوز نرسیده به من می گفت که امشب نمیشه بری خونه خاله باید اینجا بمونی منم با لب و لوچه آویزون از فکر هم خوابی با سوسکهای درشت خونه مامان بزرگ می رفتم تو.اقا جون و مامان بزرگ خیلی مهربون بودن من عاشقشان بودم آقا جون همیشه سماورش روشن بود و چایی اش آماده با یک ظرف پر از توت خشک که اگر پیدایش میکردیم ازش کش می رفتیم. کمی بعد خاله فخری اینها می اومدن و دنیای من و مهر آفرین از بقیه جدا میشد دیگه کاری به سوسکا هم نداشتیم فقط با هم نقشه میکشیدیم که چطور من را با خودشان ببرند بعد دست به دامن خاله میشدیم. پچ پچ های ما با خاله فخری از دید مامان من پنهان نمی ماند اما اکثر وقتها کار ساز بود و خاله فخری میدانست که موقع برگشتن یکی به تعداد بچه هایش اضافه خواهد شد . عمو اصغر هم دیگر عادت کرده بود که با آمدن من به اعضای خانواده اضافه میشود شب تا ساعت ۴ صبح با مهی حرف میزدیم و فردا صبح خاله بدون توجه به اینکه ما کی خوابیدیم راس ساعت ۸ بیدارمان میکرد میز صبحانه با کره و پنیر و مربای البالو و نان بربری گرد تازه که عمو اصغر خریده بود انتظارمان را میکشید و همینطور بود که تمام تابستانهای بچگی من با ذوق ماندن در خانه خاله فخری،می گذشت خیلی از آن زمان گذشته خیلی ... دیگر نه بابا هست نه مزدا نه مامان بزرگ و آقا جون نه عمو اصغر و حالا نه خاله فخری و دیگر نه آن ذوق بچگی و آن تابستانهای پر از خاطره خاله عزیزم راحت بخواب که آنجا نه فراموشی هست و نه غم ونه ترس این وعده الهی است برای انسانهای خوب که تو خاله فخری یکی از انهایی
→
بازگشت به یادبود
1
پیام
پیامهای یادبود مرضیه کاشی پزان
نوشتههایی از دوستان، آشنایان و همراهان این یادبود