آن روزهایی که با هم مینشستیم و آینده را تصور می کردیم به یاد داری؟ به یاد داری چقدر از آینده می گفتیم و برای هم نقشه می کشیدیم؟ پس چه شد؟ چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا آینده ما را خراب کردی؟ تو که همسفر نبودی حداقل قولش را هم نمیدادی. من دلم را به آینده با تو خوش کردم اما حالا که نیستی چطور زندگی کنم؟ چطور لحظه به لحظه آن آینده را سپری کنم و طوری وانمود کنم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده؟ تو برای من همه کس بودی، همه چیز بودی و از وقتی که پر کشیدی و به پیش خدا رفتی من ماندم و آینده ای پر از درد.
→
بازگشت به یادبود
3
پیام
پیامهای یادبود سجاد یارمحمدی
نوشتههایی از دوستان، آشنایان و همراهان این یادبود
م
مونا /سجاد کشوری /یارمحمدی
اگر از میان ما، زودتر از همه، زندگی تو را فرصت زنده بودن، به اتمام نمیرسانید، چیزی از آسمان و زمین کم نمیشد؛ ماندن تو باری بر دوش زمین اضافه نمیکرد؛ شادیات از شادی کسی نمیکاست؛ و غمت اندوه جهان را فزونی نمیداشت؛ تنها و تنها سالیانی بیشتر؛ سالیانی که برای تاریخ به سان لحظهای چشم بر هم زدن است؛ اینکه تنها حضورت کمی ادامه میداشت؛ مانند درختانی که همسالان تواند؛ یا بناهایی که شاید اکنون مانند آنها خسته و باوقار سالهای میانسالی را میگذراندی؛ همین تعداد کافی بود؛ لازم نبود حتی به سان کوهی قرنها پابرجا باشی؛ این روزهای بیشتر از روزگار، چیزی نمیکاست؛ این روزهای بیشتر، به ما چه چیزها که نمیافزود
م
مونا /سجاد کشوری /یارمحمدی
به یاد داری وقتی که ناراحت میشدم مرا در آغوش میگرفتی و میگفتی که هیچ چیز نیست، خودم هستم و همیشه مراقبت خواهم بود؟ پس چه شد؟ من اکنون ان آغوش را میخواهم، یعنی تو آغوش خاک را به آغوش منی که همسرت بودم ترجیح دادی؟ میگفتی که مرد و مردانه به پایم می مانی و نمیگذاری که اشک به چشمانم بیاید اما اکنون اشک از چشمانم بند نمی آید و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی. همسرم، دلتنگ هستم، کاش از پیشم نمیرفتی و کاش دستم را در این دنیایی که جز تو در آن آشنایی ندارم و همه برایم غریبه هستند رها نمیکردی.