رفتن مستقیم به محتوای اصلی
یادها و همدلی‌ها

پیام‌های یادبود حسن حبیب پور قهرودی

نوشته‌هایی از دوستان، آشنایان و همراهان این یادبود

عطیه حبیب پورقهرودی
در عزیزتر از جانم! قاب عکست از آن بالا به من لبخند میزند. می گویم: خدا جان! اجازه بده که فقط یکبار دیگر صدایش را بشنوم و یک بار دیگر او را در آغوش بگیرم. فیلم‌هایی که از تو ضبط کرده‌ام را می گذارم. اشک می‌ریزم و صفحه نمایش را در آغوش می‌گیرم. می‌ترسم کسی سر برسد و بگوید که دیوانه شده‌ام اما من فقط دلتنگم. دلتنگ کسی که پشت و پناهم بود. دلتنگم برای او که تا بود، نمیدانستم امنیت و بخشش و مردانگی همه ی ي با او معنا میشود. کاش می ‌شد فرصت‌های رفته را جبران کرد، کاش می‌آمدی و من میگفتم که دیگر قدر تو را میدانم. حالا که جسم تو اینجا نیست، سعی می کنم خاطراتت را زنده کنم؛ غرور و نجابت، پاکی و صفای قدم، سنگینی سکوت و نگاه‌های نافذ تو را به خاطر می‌آورم. ریز ریز مثل بارانهای طولانی و بی‌شتاب ساعت‌ها اشک می‌ریزم. اگر کسی اشک‌هایم را دید، به من می گوید که باید صبر کنم. چه می‌گویند؟ در مرگ تو صبر؟ این تو بودی که به من صبر را یاد می‌دادی، حالا که تو نیستی، چه کسی به من از صبر بگوید تا حرفش را باور کنم؟ نیشخند می‌زنم. خون از چهارگوشه جگرم می‌چکد اما در ظاهر صبر می کنم و اشک‌هایم را از دیگران پنهان می‌دارم.
عطیه حبیب پورقهرودی
پشتم به تو گرم بود و قلبم به صدایت … تو بگو من بی تو با غم دنیا چه کنم؟ نفس هايم ميگيرد در هوايي كه پدرم نفس نمي كشد باباجونم دلم برات خيليييييي خيلييييي تنگ شده ايكاش تصويرت هم نفس ميكشيد😭😭😢😢😢😢
حمیده ابرهیمی فرد قهرودی
دایی جان مهربوووونم دلم برات خیلی تنگ میشه😭😭 چه ناباورانه رفتی..!! گر هزار سال بگذرد رفتنت در باورم نیست.... دلم برای مهربونیت ..صبوریت ...حرف زدنت...خندیدنات تنگ میشه ...دلم برای وقتی جواب تلفنم رو میدادی که چه با اشتیاق و مهربون جواب میدادی تنگ میشه ...کاش بیای همیشه بخوابم ...کاش بگی دوباره اشکان کو ؟بگو اشک منو در آوردی...😭😭 خاطرات زیاده دایی جان آخه از کجا شروع کنم ..؟!چه جوری بگم ..؟!دایی جان دوستت دارم.....